حواست به اطرافت هست؟؟؟
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از
خيابانی كم رفت و آمد مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي
ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم
از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
" براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم "
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي
صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
نگاهی متفاوت
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه
در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر
يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:
« نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟ »![]()
پسر پاسخ داد: « عالي بود پدر! »![]()
پدر پرسيد: « آيا به زندگي آن ها توجه كردي؟»![]()
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد: « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ »![]()
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:
« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا. ما در حياط مان فانوس هاي
تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود
اما باغ آن ها بي انتهاست!»![]()
در پايان حرف هاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.
پسر اضافه كرد:
« متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم!»![]()
(( اصل موضوع را فراموش نكن ))
خانمي طوطي اي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت:
« آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند، آن ها تصويرشان را در
آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند» آن خانم يك آينه خريد و رفت.![]()
روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد. صاحب مغازه پرسيد:
«نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند»
آن خانم يك نردبان خريد و رفت.![]()
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:
آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟
نه؟ خب مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش
تحسين همه را بر مي انگيزد. آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.![]()
وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود. او گفت:
«طوطي مرد»![]()
صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟»![]()
آن خانم پاسخ داد:« چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت![]()
آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد.
سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟![]()
گفت: مزخرف !![]()
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور![]()
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟![]()
گفت: خب ! مهربونند.![]()
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !![]()
نتیجه اخلاقی:.......

الخیر فی ما وقع: در آنچه اتفاق می افتد خیری نهفته است.
چرا نگران باشیم،شاید هرگز پیش نیاید...
سعی کنید آنچه را که دوست میدارید بدست بیاورید
وگر نه باید آنچیزی را که بدست می آورید دوست داشته باشید.
یا به اندازه آرزوهایتان تلاش کنید،یا به اندازه تلاشتان آرزو.
کارهای صحیح را درست انجام دهیم نه کارهای درست را صحیح.
یک تصمیم محکم و قوی غلط،بهتر از یک تصمیم تردید آمیز صحیح است.
شاد و مثبت نگر باشید...
شاد و مثبت نگر باشید...
شاد و مثبت نگر باشید...
(( چهل سال بعد در همین هفته ))
با سلام امروز یکشنبه 12 خرداد 1427 هجری خورشیدی برابر با
1 ماه جوئن 2048 میلادی، خبرهای این هفته را می خوانید.![]()
بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند،
معرفی کرد.
یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد، به هر کدام از کشورهایی که
دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا میکند.
براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:
آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی![]()
بیل گیتس، مخترع آمریکایی
مولوی، شاعر و ترانهسرای اهل ترکیه![]()
زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب
حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی![]()
اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی
ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی![]()
فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی![]()
فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی
دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی![]()
******
دست نوشته ی اینجانب:
اجازه ندید تمدن ما را از ما بگیرند
همونطوری که الان در کشور ترکمنستان روی اسکناسی هایشان عکس ابن سینا است
اگر کنار بیایم ایناا که سهله 4 روز دیگه میگن پروفسور حسابی هم مال .... بوده!
(( معنای واقعی آرامش ))
پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را
تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.![]()
آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در
خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.![]()
اولی، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس
کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه
می کردند، در گوشه ء چپ دریاچه، خانه ء کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود،
دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.![]()
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای
بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش
تگرگ و باران سیل آسا بود.![]()
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجهء پرنده ای
را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه ء گنجشکی، آرام نشسته بود.![]()
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش
تابلو دوم است. بعد توضیح داد :![]()
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت
می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ
شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."![]()
فرشته نگهبان
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت:
اگر يك قدم ديگه جلو بري كشته مي شي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پاش. مرد نفس راحتي كشيد و
با تعجب دوروبرشو نگاه كرد اما كسي رو نديد. بهر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد. به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشه
باز همان صدا گفت: ايست.
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعت عجيبي از جلويش رد شد.
بازم نجات پيدا كرد. مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد
من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فكري كرد و گفت:
پس اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم تو کدوم گوري بودي؟
چانه نزنیم...
در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان (سيبيل ها) جمع شدند و آينده امپراتوري روم
را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد:
بهايشان چقدر است؟؟؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا.
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند
و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است.
تيبريوس خنديد
و گفت:
چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟؟؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند
و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است.![]()
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد.
اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند.
مرشد مي گويد:
قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه
با موقعيتها چانه نزنيم. ![]()
