از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند:
ثروت بدون زحمت دانش بدون شخصیت
علم بدون انسانیت سیاست بدون شرافت
لذت بدون وجدان تجارت بدون اخلاق
و عبادت بدون ایثار
اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت
و به نوه اش داد.اعتقاد بر اين است که وي اين موارد را در جست و جوي خود براي يافتن
ريشه هاي خشونت شناسايي کرد.در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز
خشونت در يک فرد و يا جامعه است.خشونتي که آن را "خشونت پنهان" مي نامند.
جمله روز :وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغها میكند پرهایش سفید میماند،
ولی قلبش سیاه میشود...
((ابراز عشق))
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای
ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند«با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی»را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده
و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر،آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را
تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد:نه،آخرین حرف مرد این بود که:عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.
ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:همه زیست شناسان میدانند ببر فقط
به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد.
این صا دقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
مصدق مصدق است.
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای
ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل
رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق
رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند
که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل
نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر
ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند
اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما
جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید
نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم
جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای
خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال
های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که
جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه
تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم
انگلستان محکوم شد.
(( حکایت بهشت و موسی ))
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سؤال می کند: آیا کسی هست که با من وارد
بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب
می رسد: او مرد قصابی است در فلان محله. موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟
خطاب می رسد: مانعی ندارد!
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات میکند و می گوید:
من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟
قصاب در جواب می گوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم،
آنگاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و
می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را بُرید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در
پارچه ای پیچید و کنار گذاشت. ساعاتی بعد قصاب می گوید: کار من تمام است برویم.
سپس با موسی به خانه قصاب می روند. به محض ورود به خانه، روبه موسی کرده
می گوید: لحظه ای تأمل کن! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته،
آنرا بازکرده و آرام آرام طناب را شُل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری
بود نظر موسی را به خود جلب کرد،وقتی تور به کف حیاط رسید،پیرزنی را در میان آن دید،
قصاب با مهربانی دستی به سر و روی پیرزن کشید و سپس با آرامش و صبر و حوصله
مقداری غذا به او داد و دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادر جان
دیگر کاری نداری؟ و پیرزن گفت: نه، در بهشت با موسی همنشین شوی.
سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی
آمده با تبسمی میگوید: او مادر من است و آنقدر پیر شده است که مجبورم او را اینگونه
نگهداری کنم و از همه جالب تر آن است که همیشه این دعا را برای من می خواند که
در بهشت با موسی همنشین شوی! چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا! آن هم با موسی!
موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم و
تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!
ارزش و اعتبار مادر (زیباترین،لطیف ترین،فداکارترین و وفادارترین)
عزیز خداونددر پیشگاه حضرت دوست.
از ابو سعید ابوالخیر سوال کردند: این حُسن شهرت را از کجا آوردی؟
ابوسعید گفت:شبی مادر از من آب خواست،دقایقی طول کشید تا آب آوردم،
وقتی به کنارش رفتم، خواب مادر را دَررُبود! دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم
تا پگاه، مادر چشمان خویش را بازکرد و وقتی کاسه ی آب را در دستان من دید،
پی به ماجرا برد و گفت: فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.
بیدن سان ابو سعید ابوالخیر مردِ خِرَد و آگاهی و عرفان،
شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی
و شگرف مادر و تقرّب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.
پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش
می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو
چه محشری می شوند!![]()
![]()
اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم.![]()
واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که
اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!![]()

(( دیدن خدا ))
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت:قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو دهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.
در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...
(( لیوان شیر ))
پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصيل خود را بدست ميآورد يک روز به شدت دچارتنگدستي شد. او فقط يک سکه ناقابل در جيب داشت. در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد، تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند. با اين حال وقتي دخترجواني در را به رويش گشود، دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است. برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد. پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هيچ. مادرمان به ما ياد داده در قبال کار نيکي که براي ديگران انجام مي دهيم چيزي دريافت نکنيم. پسرک در مقابل گفت: از صميم قلب از شما تشکر مي کنم.
پسرک که هاروارد کلي نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد، بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد. تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.
سالها بعد... زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند. او به شهر بزرگتري منتقل شد. دکتر هاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد. وقتي او نام شهري که زن جوان از آنجا آمده بود شنيد، برق عجيبي در چشمانش نمايان شد. او بلافاصله بيمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، براي نجات زندگي وي به کار گيرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد. روز ترخيص بيمار فرا سيد. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهي به صورتحساب انداخت. جمله اي به چشمش خورد: همه مخارج با يک ليوان شير پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلي
زن مات و مبهوت مانده بود. به ياد آنروز افتاد .پسرکي براي يک ليوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برايش يک ليوان شير آورد. اشک از چشمان زن سرازير شد. فقط توانست بگويدخدايا شکر... خدايا شکر که عشق تو در قلبها و دستهاي انسانها جريان دارد.
((تقدیم به قلب پرمهر همه پدران))
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان
کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت: بابا من که همين الان بهتون گفتم:کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟
عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره
نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و
در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم .