امید چیست؟؟؟
روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ،
همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟
مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !
چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و
لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد .
مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟
زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده !
مارتین می گوید : کی ؟
همسرش جواب می دهد : خدا .
مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟
همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی!؟

نظر شما چیه؟؟؟
ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشنگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و
کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست
ميگرده .خوندنش سرگرمکننده است...
پرسش:
آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است
يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که
میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن
گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار
گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار
احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته
باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام
اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد،
به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و
هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم
فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد
ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم:
طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن
افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج
بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين
خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ
بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است،
نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود
اصل موضوع را فراموش نكن(۱)...
مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .
روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار
تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .
روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه
ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت :
« نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»
رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»
او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»
چیزها آنطور که ما میبینیم نیستند.
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش
رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در
ميان بگذارد.
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى
اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده
اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ٤ مترى او
بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى
تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد؟
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون
نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى
داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه
و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر
رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!!
نتيجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد
و شايد در خود ما باشد...
تقدیم به تو که عزیزترینی

عشق یعنی...
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن

"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج
ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟"
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم.
سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که
سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به
اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را
مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است
و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به
عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر
هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته
شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي
شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او
يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که
چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که
کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است
که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي
کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با
استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون
ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه
بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه
ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده
مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي
کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي
توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ
ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم.
سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح
بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و
پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي
اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن
را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و
طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص
مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار
هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح
زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل
ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان
خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج
خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را
به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد،
نيلز بور، فيزيکدان بزرگ دانمارکي بود!!!
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و
براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان
برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ
شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد
نيايد.حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را
از نزديك ببيني
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني
كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر
دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه
هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي
قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ،
پيدايش نميكني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها
را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها
شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي
ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود

با سلام و عرض ادب
خدمت اعضای گروه
امروز براتون ۱مطلب استثنایی دارم
که جای تفکر داره
روی ادامه متن کلیک کنید...
only for you
