تبليغاتX
((Future Team))

 

 

 

 

 

اینم یه جورشه دیگه 

 

 

 

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

 

استاد پرسید آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

 

 کسی پاسخ نداد. 

 

 

 

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

 

دوباره کسی پاسخ نداد. 

 

 

 

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

 

 برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .

 

 

 

 استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.

 

 

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.

 

استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:

 

 آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

 

همه سکوت کردند .

 

 

 

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

 

همچنان کسی چیزی نگفت .

 

 

 

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

 

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد ،

 

 دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/29ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين

 

دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند، احتمالأ از

 قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح

 بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.

ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد، به طرف خيابان مي دود

 و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .

دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي

 افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش

 گرفته است . مي پرسد : «زنته ؟» ـ «بله »

بعد از زن مي پرسد : « شوهرته ؟ » ـ «بله »

سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » .

آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .

 

سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان

 رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود، تا آن

 دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد، دوباره كامل شود...

 

مثبت نگر باشید کسیکه آخرین بار دستگیر شد

در حال دزدی از ۱پیرزن بود...

 

 

+ نوشته شده در 86/12/28ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:


زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين

خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

 


اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:

" خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"


گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛

 آن هم با قيافه ايي حق به جانب...

 

 

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:

" خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است

و تو کنسولي؟!"


شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:

" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"

 


شديم وزير امور خارجه گفت:

"فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنند !!!"


القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم

 و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.

 

تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛

سري جنباند و آهي کشيد و گفت:

 

 

" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !!!"

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/27ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

پدر بزرگ،درباره چه مي نويسيد؟

 

 درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم.

مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:


 - اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
!

 
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست

که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

 

 

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود

 دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در

 مسير اراده اش حرکت دهد.

 

 

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني.

اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود

(و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي

را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

 

 

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده

 کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در

 مسير درست نگهداري، مهم است.

 

 

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل

چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار

 در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني،

هشيار باشي وبداني چه مي کني.

 

 

(( برای سلامتی همه ی پدر بزرگا صلوات )) 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/26ساعت توسط Mr.Mohsen |

+ نوشته شده در 86/12/24ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

: Never forget two things 

 

 

 

 

 

GOD

 

 
&

 


me

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/24ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

(( تاملی هر چند کوتاه ))

 

 

 

فقط مخصوص تو...

 

 

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی ست که از او پرسیدند؟ 

فروختی؟!؟!؟!

گفت:نخریدند تمام شد...

 

 

 

و از ساعت متنفرم از این اختراع بشر که جای خالی تو را به رخ  

دل تنگی من میکشد...

 

 

الهى تاآموختن راآموختم، آموخته راجمله بسوختم. اندوخته رابرانداختم و

 

انداخته رابيندوختم.نيست رابفروختم تا هست رابيفروختم...

 

 

 

 

و بجان پاک تو ای سرو بوستان سوگند

به نور تو ای مهر دلستان سوگند

 

به دردمندی و شب زنده داری عشاق

 

به بیقراری گیسوی دلبران سوگند

 

به خستگان زپا افتاده در ره دوست

 

به نا امیدی کشتی شکستگان سوگند

 

که شعله می کشد از سینه آتش عشقت

 

به هرچه هست مقدس در این جهان سوگند

 

 

سوگند

 

 

سوگند

 

 

سوگند که در جریان خونم ، در قلبم ، در تمام تارو پودم جاداری

 

سوگند که دوستت دارم!!!

 

 

+ نوشته شده در 86/12/21ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

زنگ تفریح


دماغش را عمل كرد، حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ

 كوچولوي سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگي مرد،

مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني

 مخصوص آدماست نه فيل ها!

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/20ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

 

واین بود تقاضای انسان...(طنز)

 

 

 

 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود

 

 تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و

 

 تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو

 

 یک خر خواهی بود.

 

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری

 

 همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند

 

 آرزوی خر را برآورده کرد...

 


******************************************


خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و

 

 وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی

 

 سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.


سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط

 

 پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

 


******************************************


خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه

 

 خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال

 

 عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

 

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال

 

عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

 


******************************************


و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند

 

 روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه

 

 موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر

 

 خواهی کرد.


انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای

 

 زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده

 

 سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.


و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

 

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!

 

 

 

و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند،

 

و مثل خر بار می برد…!!!


و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن

 

زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

 

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن

 

 دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!

 

 

 

 

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/19ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

چرا مايكروسافت ماشين نمي سازه؟!

 

 

 

در يكي از نمايشگاههاي كامپيوتري كه برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت و

 

 ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد:

 

اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت

 

 كرده بود امروز همه ما ماشين‌هايي سوار مي‌شديم كه قيمتشان 25 دلار و مصرف بنزين

 

 آن 4 ليتر در هر 1000 مايل بود!!!

 

 

 

جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام كرد:

 

اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشين‌هايي با

 

اين مشخصات سوار مي‌شديم:

 

 

1-    كيسه هوا قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد :

 

? Are you sure

 

 

 

2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي‌كرد!

 

 

 

3- هر دفعه كه خطهاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي‌كردند شما بايد يك ماشين جديد

 

 مي‌خريديد!

 

 

 

4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابانها از حركت باز مي‌ايستاد و شما چاره‌اي جز استارت

 

 مجدد Restart نداشتيد!

 

 

 

5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot Down

 

مي‌شد و استارت آن نيز ار كار مي‌افتاد. در اينگونه موارد چاره‌اي جز نصب

 

مجدد   Reinstallنداشتيد!

 

 

 

6- فقط يك نفر از ماشين مي‌توانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا

 

NT براي آن صندلي‌هاي بيشتري خريداري مي‌كرديد!

 

 

 

7- ماشينهاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحت‌تر از

 

 ماشين‌هاي مايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جاده‌ها مي‌شد اين ماشينها را يافت!

 

 

 

8- چراغهاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault

 

تعويض مي‌شدند!

 

 

 

9- صندلي‌هاي جديد همه را مجبور مي‌كردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها بكنند!

 

 

 

10- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشه‌هاي راهها مي‌كرد كه

 

 ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option

 

منجر به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر مي‌شد!

 

 

 

11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد خريداران ماشين بايد

 

 رانندگي را از اول ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند مدل

 

 قبلي نبود!

 

 

 

12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را مي‌زدند!

 

 

 

این مطلب هم ۱نتیجه اخلاقی داره...

 

 

+ نوشته شده در 86/12/16ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

چیزها آنطور که دیده میشوند به نظر نمی آیند...

 

 

 مردی هر روز در بازار گدايی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند.

 

دو سکه به او نشان می‌دادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره.

 

اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.


اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او

 

 نشان می‌دادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.


تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت

 

 شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه

 

 طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت می‌آيد و هم ديگر دستت نمی‌اندازند.

 


مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول

 

 نمی‌دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق‌ترم.

 

 شما نمی‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول  گيرآورده‌ام.

 

 


 اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬

 

هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/15ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

(( جملات کوتاه ولی عمیق ))

 

 

 

دستتو بكن تو موهات و یه تارشو بگیر تو دستت....گرفتی ؟

 

حالا اونی كه تو دستته ، همونو به صد تا دنیا نمیدم.

 

 

 

هر لحظه را چنان سپری کن گوئی که آخرین لحظه است...

 

و کسی چه میداند شاید که آخرین لحظه باشد.

 

 

 

آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن .

 

 

 

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت :

 

چون من دروغم و تو حقیقت.

 

  

 

 

به چشمی اعتماد كن كه به جای صورت به سیرت تو می نگرد

 
به دلی دل بسپاركه جای خالی برایت داشته باشد

 
دستی را بپذیركه بازشدن را بهترازمشت شدن بلد است.

 

 

 
اینگونه زندگی كنیم ساده اما زیبا، مصمم اما بی خیال، متواضع اما سربلند،

 

مهربان اما جدی، سبزاما بی ریا، عاشق اما عاقل.

 

 

 

 

تنها فرق بین موفقیت و شكست ، نوع نگاه است.

 

 

 

 

همیشه از خدا نخواه در دنیا کسی باشی از خدا بخواه که دنیای کسی باشی.

 

 

 

 

بالاتر از همه چیز این‌است‌که با خودمان صادق باشیم. «ویلیام شکسپیر»

 

 

 

 

بزرگترین درس زندگی اینست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند. (وینستون چرچیل)

 

 

  

 

از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید

 

 بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم.

 

صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد.

 

 

+ نوشته شده در 86/12/14ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

از تو حرکت از خدا برکت

 

مرد مومنی ، به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد . چون می دانست خدا او را

به نحوی کمک خواهد کرد ، دست به دعا برداشت : پروردگارا ! بگذار که من در

بخت آزمایی برنده شوم . او سال ها و سال ها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند .

 سرانجام روزی مرد و از آن جا که مرد بسیار با ایمانی بود،بلافاصله به بهشت برده شد.

وقتی به آن جا رسید ، از وارد شدن سر باز زد . او گفت که تمام عمرش را مطابق تعالیم

 مذهبیش زیسته است ، اما خدا هرگز اجازه نداده است که در مسابقه بخت آزمایی برنده

 شود . گفت : هرچه به من وعده داده بودی ، دروغ بود...

 

خداوند جواب داد : من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم .

 اما با وجود این که من میخواستم کمکت کنم،

تو حتی یک بلیط بخت آزمایی هم نخریدی...

 

+ نوشته شده در 86/12/13ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

سلام به همه دوستان گل آینده نگر

 

مدتییه که حرفی تو ذهنم مونده بود که گفتم امروز با شما در میون

بزارم.نمی خوام تایید یا تکذیب کنید گفتم شاید شما هم این نظرو

 داشته باشید در هر صورت امیدوارم کمی تو نحوه نگرش ما تاثیر

 بزاره.امید خداوند همراهتان...

 

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی

 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما

 وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن

 به سرعت میگذره!

 

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم

 چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف

 بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه

 لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا

 و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از

 پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه

 رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

 

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه

روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین

 لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات

 الهی رو به سختی باور می کنیم!

 

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و

 یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران

 ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا

می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن

و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره. اینطور نیست؟!

 

دارید می خندید؟

 

دارید فکر می کنید؟

 

در هر صورت شاد و مثبت نگر باشید...

 

 

+ نوشته شده در 86/12/12ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

روزي براي زندگي

 

 

 

              دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

 

           تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و

 

 بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.

 

 آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

 

 

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا

 

 سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت:

 

 عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست

 

 دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 

 

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

 

 

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و

 

 آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را

 

 در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

 

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد

 

 حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري

 

 ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

 

 بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

 

 

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي

 

 را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا

 

 روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

 

 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد،

 

 

                                                     اما ....

 

 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را

 

 تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد

 

 و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و

 

 خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 

 

                               او در همان يك روز زندگي كرد،

 

          اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.

 

                             كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

+ نوشته شده در 86/12/11ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

اهای خدا میشه بری خدای یکی دیگه بشی؟؟؟؟

 

 

اهای خدای مهربون …. بازم منم ! همون کوچولوی کم زبون ! راستش امروز دوتا دروغ

 گفتم به مامانی … اولیش ازم پرسید وقتی رفتی دسشویی جیش کردی دستاتو با صابون

 شستی یا نه ؟ گفتم اره مامان جون شستم ….اونوخ اومد دستامو بو کشید فهمید دروغ

 میگم منم قرمز شدم خجالت کشیدم! دومیشم اینکه یه نیشگون از نی نی مون گرفتم اونم

 زود جیغ کشید گریه کرد عرعروی بی جنبه ! … مامانم اومد بهم گفت چیکارش کردی ؟

 گفتم بخدا من نیشگون نگرفتمش که …. پیشی اومد نیشگونش گرفت ! اما نمیدونم بازم

 از کجا فهمید که دروغ میگم !! … اونوخ مامانی بهم گفت دروغگو دشمن خداست …

 گفت هر کی دروغ بگه میره تو جهنم اتیش میگیره میسوزه !

 

 

خدا جونم مامانی جونم راست میگه ؟ اگه دروغ بگیم مارو میسوزونی ؟ اصن تو خودت تا

حالا دستت به بخاری خونتون خورده ببینی چقده درد داره جیز میشه میسوزه ؟ یادته یه

بار کبریت رو یواشکی برداشته بودم اتیش بازی میکردم دستم سوخت ؟ خیلی درد داشت

 خدا جونم ! خیلی گریه کردم ! حالا تو چطوری دلت میاد مارو بندازی توی اتیش ؟ اصن

 دلت میاد ؟ ببینم اصن تو دل داری ؟ دل نداشته باشی بدرد نمیخوری که !

 

 

اومممم … حتما دل نداری ! اگه داشتی که دلت میسوخت برای ما ! جهنم درست نمیکردی

 که ماهارو واسه دروغ گفتنمون بندازی توش بسوزیم جیز بشیم دردمون بیاد ! اصن

میدونی چیه ؟ خدایی که دل نداشته باشه تازه ادما رو هم بخواد بسوزونه بدرد نمیخوره !

میشه بری خدای یکی دیگه بشی … راستش دیگه دوستت ندارم ! برو  …. برو خدای

 یکی دیگه بشو !! ….. برو خونتون !

 

بدون شرح!

 

 

+ نوشته شده در 86/12/10ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

 

 

حسين سلطان عشق،

 

عباس ساقى عشق،زينب شاهد عشق،

 

سجاد راوى عشق،مهدي معناي عشق

 

 


 
آدم به بنی آدم چگونه زيستن را آموخت و حسين وارث آدم به انسان چگونه مردن را

 

 )دكتر علی شريعتی(


 
قيامت بى حسين غوغا ندارد،شفاعت بى حسين معنا ندارد،حسينى باش كه در محشر

 

 نگويند، چرا پرونده ات امضا ندارد،اگر پرونده ات امضا ندارد،رضايتنامه از زهرا ندارد.

 

 



 
حسين(ع)بيشتراز آب .... تشنه لبيك بود،...افسوس كه بجاي افكارش زخمهاي تنش را

 

 نشانمان دادند; و بزرك ترين دردش رابي آبي ناميدند… (شريعتي) 



 
نپندار!‎‎!‎‎!كه تنها عاشورائيان را بدان بلا آزموده اند و لاغير .... صحراى بلا به وسعت همه

 

 تاريخ است..!‎‎!‎‎اى دل!‎‎!تو چه ميكنى؟ميمانى يا ميروى؟داد از آن اختيار كه تو را از حسين

 

 جدا كند)شهيد آوينى)

 

 


 
هركه شد از سر اخلاص عزادار حسین نام او ثبت نمایند به طومارحسین یارب این منصب

 

 شاهانه زما بازنگیر تاكه پیوسته بمانیم عزادارحسین 



  
پيچيده در اين دشت عجب بوي عجيبي/جامانده از آن قافله عطر گل سيبي/گاهي سر ني

 

بود و زماني ته گودال/طي كرد گل من چه فرازي چه نشيبي



 
رقص زلفت سر ني ديدم و با خود گفتم/بين هفتادو دو سر كاش سري بود مرا   



گذشت حادثه و داغ آن به جا ماندست/دلم كنار شهيدان كربلا ماندست/اگر چه قافله ي كربلا

 

 گذشت از دشت/براي رفتن ما نيز رد پا ماندست...

 

 

 

 

تا خداوندی خدا برجاست          بیرق مظلوم کربلا برپاست

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/09ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

فداکارى

 

 

سال‌ها پيش، هنگامى که داوطلبانه در بيمارستانى کار می‌کردم، دختر کوچکى در آنجا بود

 

 که از بيمارى جدّى و نادرى رنج می‌برد. تنها شانس نجات او از اين بيمارى، تزريق خون

 

 برادر ٥ ساله‌اش که سال قبل به نحو معجزه‌آسايى از همين بيمارى نجات يافته بود

 

و در بدنش پادتن (آنتی‌بادی) لازم براى مقابله با اين بيمارى تشکيل شده بود، به او بود.

 

 پزشک شرايط دختر را براى برادر کوچکش توضيح داد واز او پرسيد

 

آيا مايل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد.

 

 

پسر بچه براى چند لحظه ترديد داشت. سپس نفس عميقى کشيد و گفت:

 

 بله، من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم.

 

او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزريق به رگ‌هاى

 

 خواهرش کردند. پسر بچه روى تخت خوابيده بود و لبخند می‌زد. کم کم رنگ صورت

 

 خواهرش برگشت و آثار حيات در او نمايان گشت. در اين هنگام پسر بچه رو به پزشک

 

 کرد و با صدايى لرزان پرسيد: من الان کم‌کم می‌ميرم؟

 

 

پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزريق خون او به خواهرش را درست نفهميده بود.

 

 او فکر کرده بود پزشک می‌خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش

 

 تزريق کند.

 

 

 

نتیجه اخلاقی: ..................

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/08ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

مانعى در مسير

 

 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.

 

 سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد.

 

برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند

 

و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند

 

 که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

 

 

 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت

 

و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد.

 

او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.

 

هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد

 

 متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است.

 

کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه

 

که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

 

 

 

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

 

 

 

هر مانعى، فرصتى است تا وضعيت‌مان را بهبود بخشيم

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/07ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

این هم نظر ایشونه...

 

 

 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

 

 

 

 

 .۱     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست

 

که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

 

 

 

 .۲     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

 

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی

 

 واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند.

 

مرده و زنده‌اشان یکی است.

 

 

 

 

 .۳     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و

 

در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند.

 

دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

 

 

 

 .۴     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

 

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم

 

 حضورشان را دریابیم.اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم.

 

 باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند.

 

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان.

 

 اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند.

 

 اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم

 

 و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم.

 

شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیه؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/06ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را

 

 به ياد داشته باشيد

 

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد

 

 قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت

 

 

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

 

 

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.

 

بعد پرسيد:بستنى خالى چند است؟

 

 

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى

 

 منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت :۳۵ سنت

 

 

 پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.

 

 

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.

 

پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد

 

 و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.

 

پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود

 

 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد

 

 امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند،

 

اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

 

 

 

نتیجه اخلاقی: ..................

 

 

+ نوشته شده در 86/12/05ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

کمک در زير باران

 

 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و

 

 در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه

 

 ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن

 

 ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در

 

 دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود.

 

 

 مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض

 

 کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان

 

 در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند.

 

 

 

 يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

 

از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم.

 

باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود.

 

تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد.

 

به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و

 

 درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.

 

به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.

 

ارادتمند

 

خانم نات کينگ‌کول

 

 

 

 

نتیجه اخلاقی: ............

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/04ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

زن نظافتچى

 

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد،

 

 خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.

 

سوال اين بود: نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟

 

 

 

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و

 

حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

 

 

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از

 

 کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات

 

 محسوب می‌شود؟

 

 

 

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد.

 

 

 

 همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،

 

حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

 

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

 

 

 

نتیجه اخلاقی: .............

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/03ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

چی میبینی؟؟؟

 

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی

 و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد

 و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

 

واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت:  چه نتیجه ای می گیری؟!

 

واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است

 و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

 

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است،

 پس باید اوایل تابستان باشد.

 

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است،

پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!

 

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:  واتسون ! تو احمقی بیش نیستی!

نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

 

شما چی میبینی؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/02ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

چنان زندگی کن که...

 

 

 

 

 

یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود

 

 بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری كند.

 
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود

 

و به استراحت نیاز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای

 

برایش بسازد و بعد بازنشسته شود.

 


           نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست، چون می دانست كه كارش  

آینده ای نخواهد داشت. از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده كرد

 

 و كارش را از سر سیری انجام داد.


وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد، كلید خانه را به نجار داد و گفت:

 

این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طول این سالها برایم كشیده اید.

 

 

 
نجار وارفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود

 

 و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود!

 

 

 

نتیجه اخلاقی:  ........

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت توسط Mr.Mohsen |