تبليغاتX
((Future Team))

 

 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم .

اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

 انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .

چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت :غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.

 درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،

اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ

 افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي

 توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را

با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود .اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .

 آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

 

 

+ نوشته شده در 87/01/29ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

                          

                چگونه به شخصی شادتر از گذشته تبدیل شویم؟

 

 

 

بر روی یک کارت تبریک جمله‌ای از دیوید ثوراو (David Thoreau) خواندم که مرا

 

وادار به نگاشتن این مطلب کرد: "شادمانی مانند یک پروانه است که هرچه بدنبالش بروی،

 

 بیشتر از تو دور می‌شود. اما اگر توجه خود را به سمت دیگری جلب کنی، خودش به

 

 آهستگی به سمت تو خواهد آمد و حتی بر روی شانه‌ات می‌نشیند."

 

 

در جامعه امروزی بعلت افزایش عوامل استرس‌زا در اطراف ما، هرروز از میزان شادی

 

افراد کاسته می‌شود. به همین منظور باید راههایی برای فرار از افسردگی و افزایش خلق پیدا

 

 کرد. به عبارت راحتتر باید فهمید چگونه می‌توان این پروانه بازیگوش را بر روی شانه

 

 خود نشاند.

 

 

برخی از محققین معتقد هستند که شادمانی یک صفت ژنتیکی است. دکتر لیکن، نویسنده

 

 کتاب شادمانی، می‌گوید "تلاش برای شادتر شدن مانند تلاش برای بلندتر کردن قد است. بر

 

 روی ژن هرکس نقطه تنظیم شادی قرار داده شده است و بر همین اساس میزان شادمانی

 

 هرشخص از قبل مشخص است."

 

 

اما بسیاری از روانشناسان می‌گویند: "ما می‌توانیم شادی را در درون خود ایجاد کنیم." بنا بر

 

 نظر آنها با عقب راندن حسهای منفی مانند بد بینی، رنجش و عصبانیت و با تقویت حسهای

 

 مثبت مانند همکاری، آرامش و قدر دانی می‌توان به شادی روز افزون رسید.

 

 

           در ادامه سعی دارم ترفندهایی را که در کتب روانشناسی برای شادتر شدن

 

                              ذکر کرده‌اند بطور خلاصه توضیح دهم.

 

 

 

ترفند اول: شادی را بجای هر صفت دیگری برگزینید

 

 

در قدم اول بهتر است شادی را به سمت خود بکشانیم. خیلی از افراد از این روش ایراد

 

 می‌گیرند که "اگر ما می‌توانستیم شاد باشیم که به سمت افسردگی نمی‌رفتیم." به این دسته از

 

 افراد باید گفت که در این زمینه تلاش لازم را انجام نداده‌اند و راحتترین راه یعنی افسردگی

 

 را انتخاب کرده‌اند. شادمانی میوه رسیده نیست که دهان باز کنی و خودبخود بداخل دهان

 

 بیافتد. برای شاد شدن باید تلاش کرد. این تلاش که از درون و بیرون شخص نشات گرفته

 

 است نقش اصلی را در ایجاد شادمانی بازی می‌کند.

 

 

در این راه ابتدا باید اراده کرد. اراده کردن به شاد زیستن اقدامی لازم برای رسیدن به هدف

 

 است. با انجام این کار شخص بطور هوشیارانه نگرشها و رفتارهایی را انتخاب می‌کند که

 

 نتیجه‌اش رسیدن به شادی و گریز از افسردگی است. از این به بعد به شادی به عنوان یک

 

 هدف نگاه کنید. از هر فرصتی برای یادگیری چگونه شاد زیستن استفاده کنید. در این زمینه

 

 مهارتهای شغلی و روابط عمومی خود را ارتقاء دهید. از طرف دیگر سعی کنید در محیطی

 

 و در بین مردمی قرار گیرید که باعث شادی شما می‌شوند. در این بین کسانی بیشترین شادی

 

 را بدست می‌آورند که برای وجود خود و رشد شخصیتی خود ارزش زیادی قایل هستند.

 

 

ممکن است در وجود یک نفر زمینه‌های شادی به شکل ارثی وجود داشته باشد ولی این

 

 شادی همیشه ماندگار نخواهد ماند. مدت ماندگاری این شادی در یک شخص به میزان کنترل

 

 احساسات و قدرت روابط عمومی وی بستگی دارد که با قدری آموزش می‌توان این دو

 

 خصلت را به حد کفایت رساند.

 

 

برای شاد بودن لازم است موارد زیر را آموخته و تمرین کرد. قبل از هرکاری باید کینه

 

 توزی و خشم را از خود دور کنید. دوری کردن از افکار منفی یکی دیگر موارد لازم برای

 

 آموختن است. بدبینی یکی از مهمترین و مخربترین فکرهای منفی است که بدون شواهد

 

 کافی در مورد اشخاص قضاوت می‌کند. پرهیز از آن قدم محکمی در جهت ایجاد روابط با

 

 اطرافیان و بدنبال آن افزایش ماندگاری شادی در درون است.

 

                    برای بدست آوردن شادی درون راههای بسیاری وجود دارد.

 

                                  فقط کافی است شادی را انتخاب کنید،  

 

                    با پیمودن هرکدام از این راهها به هدف خود خواهید رسید.

 

 

 

ترفند دوم: همیشه از محبت دیگران به خود قدردانی کنید

 

 

دکتر مارتین سلیگمان در کتاب "شادی آفرینی تضمینی" مبحثی تحت عنوان "تمرین روزانه

 

 سپاسگزاری" دارد که در آن روشهای مختلف قدردانی از دیگران را ذکر کرده است. به

 

 عقیده وی با این کار نظر دیگران در مورد تلخ مزاجی ما عوض خواهد شد و در برخورد با

 

ما امیدوارتر ارتباط برقرار خواهند کرد که نتیجه آن برقراری ارتباط عمومی قوی با دیگران

 

 و افزایش ماندگاری شادی می‌باشد.

 

 

 

ترفند سوم: براحتی دیگران را مورد بخشش قرار دهید

 

 

کینه توزی و تقویت حس انتقام بر سلامت روح و جسم تاثیر منفی می‌گذارد. یکی از

 

روشهای فرار از این احساس ناخوشایند ترویج عمل بخشش است. به این ترتیب احتمال

 

 بروز حوادث بد کمتر شده و طعم شیرین زندگی بیشتر حس خواهد شد. چه خوش گفت

 

 

                                            بزرگ دینی ما که

 

 "لذتی که در بخشش است هرگز در انتقام نیست." برای تقویت عمل بخشش یک فرایند پنج

 

 مرحله‌ای وجود دارد که بطور خلاصه شرح می‌دهم. در قدم اول نوع آسیب وارده را مرور

 

 می‌کنیم. در مرحله دوم جایگزینی را انجام می‌دهیم به این ترتیب که وقوع حادثه آسیب رسان

 

 به خود را از دیدگاه آسیب رساننده مورد بررسی قرار می‌دهیم. مرحله سوم نوع دوستی

 

 است. به یاد آورید زمانی را که خود مورد بخشش دیگران واقع شدید و امروز قرار است

 

 شخص دیگری همانند شما مورد بخشش قرار گیرد. سعی کنید بخشش خود را در قالب

 

کلمات درآورید.این کلمات را یا در نامه‌ای به شخص بخشیده شده یا بصورت مقاله‌ای در یک

 

 نشریه قرار دهید.و در آخر سعی کنید خود را در حس بخشش حفظ کنید.هرگز اجازه ندهید

 

 عصبانیت و شدت آسیب وارده به شما لذت حس انتقام را در شما تقویت کند.

 

 

 

                       بنا بر این از همین لحظه شروع کنید،

 

                            بخندید تا دنیا با شما بخنده....

 

 

+ نوشته شده در 87/01/27ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

صداقت داشته باشیم...

 

 

 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.

 

با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا

 

 دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد

 

 چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

 

دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت.

 

مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

 

دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند،

 

 اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

 

 

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم،

 

 کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين

 

مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و

 

هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و

 

 راه گلکاري را به او آموختند،

 

اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.

 

 

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل

 

 بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند. لحظه موعود فرا

 

 رسيد شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر

 

 خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب

 

 کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي

 

 است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند:

 

 گل صــــداقت ...

 

همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.

 

 

 

منبع: وبلاگ همیشه در اوج

 

 

+ نوشته شده در 87/01/26ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

كوهنورد


 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش

 را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز

 ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه

 و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا

 مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه

 تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس،

تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ

 نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه

 های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين

 سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد:

 

- خدايا كمكم كن !


ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟


- نجاتم بده خدای من!


- آيا به من ايمان داري؟


- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام


- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!


كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع.

 

 - گفت: خدايا نمي‌توانم.


خدا گفت: آيا به گفته من ايمان داري؟


كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

 


روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده

 كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...


+ نوشته شده در 87/01/25ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

راه بهشت

 

 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي،

 

 صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است

 

و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد

 

 خودشان پي ببرند…!

 

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه

 

 بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا

 

باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد

 

 دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

 

 

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

 

 

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

 

 

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:

 

"مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

 

 

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

 

 

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

 

 

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان

 

 تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي

 

 رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني

 

 در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با

 

 كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

 

 

مسافر گفت: " روز بخير!"

 

 

مرد با سرش جواب داد.

 

 

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

 

 

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است.

 

 هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

 

 

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

 

 

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

 

 

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

 

 

- بهشت!

 

 

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

 

 

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 

 

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

 

اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

 

 

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!!

 

چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

 

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

*********** زنگ تفریح ***********

 

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//

پیرمرد:معلومه که نه!!

 چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب ..آره امکان داره 

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم  بپرسی

خوب... آره این هم  امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت  تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد  این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من  و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر  خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم  از دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم  برین  سینما

     مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و  همیشه چشم انتظارته که بیای 

و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان  دوباره لبخند زد 

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

 

+ نوشته شده در 87/01/21ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

آن سوي پنجره

 

در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر

 روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما

 بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

                            آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند؛

           از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه

بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.بيمار ديگر در مدت اين يك

 ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي

 داشت. مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان

 در آب سرگرم بودند. درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا

 از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند.

چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي

 كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود، جسم بيجان مرد كنار

 پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بو . پرستار بسيار ناراحت شد و

 از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را برايش

 انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به

دنياي بيرون از پنجره بياندازد. حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان

خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.

 

          مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده

                          چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

 

                   پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد.

               چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند.

 

 

+ نوشته شده در 87/01/20ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

کامل باشید...

 

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم

 بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ

 ها مي كردند؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهی

 با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام، با يك

 حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

 

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

 

همسايه اش پاسخ داد :

 «اين يك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم»

 

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد. زيرا فكر مي كرد يك مرغ است.

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/19ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 (( این هم عیدی سال جدید برای تو ))

 

 

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت توسط Mr.Mohsen |

 

 

 

 

با آرزوی ایمانی افزون، تنی سالم، دلی شاد،

 

 

 جیبی پر پول، ذهنی باز، خیالی آسوده

 

 

درود به همه شما سروران گرامی،

 

 

با بهاری دیگر آرزوی بهاری شاد برای قلب و روح و ذهنتان،

 

 

تیم آینده تقدیم میکند...

 

 

 

 


 هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود

 

 که در همين سه واژه کوتاه : من دوستت دارم ...

 

     

 

 تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و

 

هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست

 

پس حالا که انتظارشو نداري دوستت دارم.
  

   

  

به سلطان حقيقت ها فراموشت نخوام کرد


تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد.

 

  

 

 گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم،


منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم،


ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم،


تا نفس باقيست اينجا انتظارت می کشم.....

 

 

 

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ       هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/17ساعت توسط Mr.Mohsen |

+ نوشته شده در 87/01/01ساعت توسط Mr.Mohsen |