
ولادت با سعادت مولای متقیان، سرور شیعیان عالم،
حضرت علی (ع)
و روز پدر رو به تمامی شیعیان گروه تبریک عرض میکنم و
امیدوارم امشب قدر پدران مهربونمون رو بدونیم و با خرید
یک هدیه ناقابل
دلشون رو شاد کنیم ...

درسی از ادیسون :
اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و
درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود
هزينه مي كرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود.
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند،
آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و
تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از
بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد
كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن
حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد.
او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت
پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!!
حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر
به وجود آمده است!
واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت!
نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو
از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را
مي كنند.در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار
نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و
همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.
آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد

سلام
آيا زمان اين نرسيده كه ديدگاهتان را درباره موفقيت تغيير دهيد؟
-هيچ كس نميتواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس براي بدست آوردنش بكوشد.
«درست» انجام دادن آن ربط دارد.
-چه كسي قواعد را به وجود ميآورد؟ موقعيتها متفاوتند. گاهي لازم است از قواعد
خاصي پيروي كنيم و گاهي نيز بايد قواعد ساخته خودمان را بكار بنديم.
شناسايي كن. تعدادشان كم نيست.
-بله، كمي بايد شانس آورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جديت احتياج است.
-پول يكي از نتايج موفقيت است، اما ضامن آن نيست.
اما، حتي اگر شما تنها كسي باشيد كه از اين موضوع باخبريد، هنوز آدم موفقي هستيد.
-موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست ميآيد. وقتي ميگويي
«ميخواهم آدم موفقي شوم» از شما سوال ميكنند: «در چه چيزي؟»
از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگري است.
![]()
حواست به اطرافت هست؟؟؟
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از
خيابانی كم رفت و آمد مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي
ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم
از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
" براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم "
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي
صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
نگاهی متفاوت
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه
در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر
يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:
« نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟ »![]()
پسر پاسخ داد: « عالي بود پدر! »![]()
پدر پرسيد: « آيا به زندگي آن ها توجه كردي؟»![]()
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد: « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ »![]()
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:
« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا. ما در حياط مان فانوس هاي
تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود
اما باغ آن ها بي انتهاست!»![]()
در پايان حرف هاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.
پسر اضافه كرد:
« متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم!»![]()