((پارازیت))
پينوكيو دماغش را جراحي كرد. وقت مرخص شدن، گفت: پول همراهم نيست.
دوباره به اتاق عمل برده شد.
گفت: در انتخاب آقاي گل بي عدالتي شده است. پدر من لايق تر بود- پدرش باغبان بود.
به ني گفتند: يكبار هم نوايي سر ده كه تلخ نباشدگفت: نيشكر كه نيستم .
علامتهاي جمع و منها و تقسيم گلايه كردند كه: ما همه علامتيم،
ولي براي علامت زدن فقط از ضربدر استفاده مي كنند .
فوت شدن شمعها و فوت شدن آدمها با هم رابطه مستقيم دارند.
جالب بود، پدرش را در آورده بودند، ولي داشت تشكر مي كرد. پدرش داخل چاه افتاده بود.
سيم و زر خزانه را كش رفته بود. گفت: كارخاصي نكردم، سيم كشي كردم.
براي يك انسان پول هيچ است، ولي كدام "1" است كه دوست ندارد 10 باشد.
براي ازدواج به يك قصابي رفت كه روي تابلويش نوشته شده بود: دل، جگر، قلوه.
با بستن گره هاي فرش گره هاي معاش خود را باز مي كرد.
باد خواست بوزد، سرش چرخ خورد، گردباد شد.
كفش را كه برق انداخت، قبض برق بيشتري برايش آمد.
كوبيده خورد، پول نداشت، كوبيده شد.
پياده به آخرين خانه شطرنج رسيد، ولي رأي اعتماد نگرفت.

((این است راز موفقیت))
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای آموختن
فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش
یک قهرمان جودو بسازد.
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی
کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض
این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد
مسابقات محلی در شهر برگزار میشود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن یاد داد و تا زمان
برگزاری مسابقات فقط روی آن فن کار کرد.سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست
در میان اعجاب همگان، با آن فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک یک دست توانست در مسابقات بین باشگاه ها با استفاده از همان تک فن
برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، موفق شد تمام حریفان را به زمین بزند و
به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را
پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی.
ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود.
و سوم این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود
که تو چنین دستی را نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، چگونه نقاط ضعف خود را جبران کنی. راز موفقیت در زندگی،
لزوماً داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت نیز هست.
((پس برای انسان بهانه گیر همیشه بهانه وجود داره))


مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت:«شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای
کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و
به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد
انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه
یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم،
کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
آهان، میدونستم که با خدا نسبتی دارید!
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است
و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي
خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد, صبح سراغ مادرش رفت.
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت....
ولي مادر ديگر در این دنيا نبود.
((نتیجه به عهده شما))
((حکایتی از کریم خان زند))
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد :
چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و
سرمشق آزادي خواهان مي شود ...
مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنن
د و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...