من باور دارم ...
* که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
* که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
* که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها.
عشق واقعى نيز همين طور است.
* که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
* که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و
دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آنها را مىبينم.
* ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم،صرفنظر ازاين که چه احساسى داشته باشيم.
* که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
* که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند،
به کمک ما مىآيند و ما را نجات مىدهند.
* که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم
امّا اين به من اين حق را نمىدهد که ظالم و بيرحم باشم.
* که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،
گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
* که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
* که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما
احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
« شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند. »
(( نقشی پر رنگ از بنده و شما ))
چهار نفر بودند به نامهاي همه كس، يك كس، هر كس و هيچ كس.
يك كار مهم وجود داشت كه بايد انجام مي شد.
همه كس مي دانست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد،
هر كسي مي توانست آن را انجام دهد،
اما هيچ كس آن را انجام نداد.
يك كسي از اين موضوع عصباني شد،
به خاطر اين كه اين وظيفه همه كس بود.
همه كس فكر مي كرد،
يك كسي آن كار را انجام مي دهد،
اما هيچ كس نفهميد،
كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد .
سرانجام كاري را كه همه كس مي توانست انجام دهد،
هيچ كس انجام نداد
و هر كس، يك كس را مقصر مي دانست.

(( خداوند کجاست؟؟؟ ))
مردي براي اصلاح سر و صورتش به ارايشگاه رفت.
در حال كار گفتگو جالبي بين آنها در گرفت.آنها دربارة موضوعات و مطالب مختلف صحبت
كردند، وقتي به موضوع «خدا» رسيدند. آرايش گر گفت:من باور نمي كنم خدا وجود داشته
باشد. مشتري پرسيد: «چرا باور نمي كني؟»
كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت
آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟
اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.
نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فكر كرد،اما جوابي نداد،چون نمي خواست جر و بحث كند.آرايشگر كارش
را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد
با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
«مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.»
آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم.
من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
«نه!آرايشگرها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است،
با موي بلد و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»
«نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»
مشتري تأييد كرد: «دقيقاً ! نكته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه
نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.




((در دروازه را میتوان بست ولی دهان مردم را نمیتوان بست))
لقمان حکیم را نصایح آموزنده ای است که اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه
عمومی است تا نیک و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یکدیگر تمیز دهند.
((انسانهای معمولی ولی بزرگ ))
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
(مونتسکیو)
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد
( ابراهام لینکلن)
غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است
که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست
( موریس متر لینگ)
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند
مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید
( لناو)
انسان در اغوش خوشبختی ،خوشبختی را جستجو میکند
( دشتی)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند
خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است
( اندره موروا)
به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است
اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است
( لوسیا)
به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید
( ساچل پیچ)
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم
( اوسکارو ایلد)
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
( ویلیام شکسپیر)
(( بهشت و جهنم ))
روزی مردي با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گaفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند،مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"
خداوند پاسخ داد:
"ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"