(( نکته ای باریک و ظریف ))
ظریفی می گفت:
الا يا ايهاالساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد تالار و شام و عاقد و
عکاس و آرايشگر و فيلم و لباس و تاج و کفش و کيف و ساک و سکه و شمش و
پلاک و شمعدان و ساعت و زنجير و سرويس طلا... آنهم از آن سرويس خوشگلها...
و از اين جور مشکلها

(( زندگي نوشيدن قهوه است ))
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي
خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند.
بحث جمعي آنها خيلي زود به گله و شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي پذيرايي ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه
خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت.
سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت:اگر دقت كرده باشيد متوجه شدهايد كه
همگي قهوه خوريهاي گرانقيمت و زيبا را برداشتهايد و آنها كه ساده و ارزانقيمت بوده اند
در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است.شما فقط بهترينها را براي خود
ميخواهيد.قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوريهاي بهتررا انتخاب
كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برميداشتند نيز توجه داشتيد.به اين ترتيب اگر
زندگي قهوه باشد،شغل،پول،موقعيت اجتماعي و…همان قهوه خوريهاي متعدد هستند.آنها
فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگياند،اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت.
گاهي،آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را
نميفهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجانها پرت نشود…
به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.
مى گویند روزی بهمنیار،شاگرد بوعلی سینا به استاد خود گفت:شما از افرادى هستید كه اگر
ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مىپذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مىآورند.
بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمىفهمى !
بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است.
بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست...
گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى
هم آمده بود،نزدیك صبح كه مؤذن اذان مىگفت،بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت:برخیز.
بهمنیار گفت : چه كار دارید؟!
بوعلى گفت : خیلى تشنه ام. یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .
بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد،خودتان طبیب هستید.بهتر مى دانید معده وقتى
در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مىشود و ایجاد مریضى مىكند.
بوعلى گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید.من تشنهام شما براى من آب بیاورید،چكار دارید.
باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید اما من
خیر شما را مىخواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ،بهتر از این است كه
امر شما را اطاعت كنم .
پس از آنكه بوعلى سینابراى شاگردش اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است نه اینکه
طلب خیر برای استاد داردگفت:من تشنه نیستم .خواستم شما را امتحان كنم .آیا یادت هست
به من مى گفتى:چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى؟!اگر ادعاى پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند...
شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس خواندهاى،مىگویم ،آب بیاور،
نمىآورى و دلیل براى من مىآورى ،در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت
چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى منارهای
به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله "
را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ...